درسهایی از قصه یوسف(ع) پیامبر:
1- برادران یوسف وقتی میخواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد. یهودا پرسید : چرا میخندی ؟ اینجا که جای خنده نیست !
یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی میتواند به من اظهار دشمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم ! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که:
فتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ .به خدا فقط توکل کن.(العمران /159)
" نباید به کسی غیر از خدا اعتماد کرد"
2-وقتی زلیخا از یوسف (ع) تقاضای کامجویی کرد، قبل از این کار پارچه ای برداشت و بر روی خدایش (بت) انداخت و گفت: دیگر خدا نمی بیند؛ و از خدایش هم عذر خواهی کرد.
چگونه است که زلیخا از بت حیا میکند واو را ناظر اما... «ألَم یَعلَم بأنَّ اللهَ یَری» آیا نمی دانید که خداوند می بیند.(علق/14) .
" باور داشته باشیم خداوند ناظر اعمال ماست پس هنگام معصیت حیا کنیم "
3-یوسف می دانست که تمام درها بسته انداما بخاطر خدا و تنها به امید اوبه سوی درهای بسته دویدو تمام درهای بسته برایش باز شد.وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ(طلاق/3).
" اگرتمام درهای دنیا هم به رویت بسته باشدبه سوی درهای بسته برو چون خدای تو با خدای یوسف یکی است"
4-جبرئیل نزد یوسف (ع)بود ، جوانی از آنجا می گذشت ...
یوسف دستور داد تا آن جوان را پیش او بیاورند و در حق او احسان فراوان کرد و به او هدایــای بی شماری داد و دستــور داد هر خواستــه ای دارد برآورده شــود.
در آن حال یوسف متوجه گریه جبرئیل شد و دلیل آن را پرسید ؛
"جبرئیل گفت: ای یوسف ، تو عبد خدا هستی و در قبال کسی که در زمان نوزادی به پاکی تو شهادت داده چنین نیکی می کنی ، حال به من بگو حال بنده ای که در شبانه روز چند بار نماز می خواند و در آن به پاکی خدا شهادت می دهد چگونه است و خدا با چنین بنده ای چگونه رفتار میکند ... !!!"